
کاش که می شد می شنیدی صدای تنهاییم را
حیف که نفهمیدی درد های جهانیم را
روز من شب ،شد و شب تو ، روز
از تو نخواهم گرفت ان همه نفرین خداییم را
امشب دلم حال دگری دارد
بر این کویر مدام غم می بارد
نازم به این وسعت جهانی
جا گرفته تمام غم های دنیایی
از کجا به کجا روم تا دمی
بر دل نشیند قطره نمی
دستی به قصدی افسانه ای
یاری رساند به هر مستا نه ای
هر لحظه جاری شود رنگ خنده
خیال سبک تر از هر پرنده
گرچه محبوس است در قفسی
آزاد می شود با هر نفسی
خود در اینجا مانده بی کس
روح در انجا با او هم نفس
دانی که فاصله صد سال نوریست
این شکایت ها هم از،دوریست
همدمم ابی تر است امشب
چشم حسودان تر است امشب
تو خوابیدی،نخوابید خدا
نازم به این یار با وفا
صد مشتری دارد و اما
خریدار هر رنگیست از تمنَا
درد من از بی دردیست ای جان
درمان تو کرد با من این چنان
ای صبا دیگر چشم بستی
هستی من شاید تو هستی
یک دلی پر درد در نیستی
شد کلَ رنگِ یک هستی
من چشم در راه تو ام ای خوشی
یا مرا کشی ،یا که غم کشی
تیر ماه 1390-کوروش نبوی
چشم من در انتظارت خمار شد
یک سر جهانم چو شب پُر تار شد
امروز در دیده من منزل داشتی
حیف فردا شد باز گُل نکاشتی
در سینه ام رنگ او گشته خالی
ای کاش این حس لحظه ای شود جاری
تا که من در حسرت نمیرم،کاش
این کاش من، دیگر کاش، نباش
من تورا خواهم تو ای رفته از جانم
تو هم دنبال اویی من که می دانم
این دردِ یکی از همه ی ادم هاست
عشق بی تو ، همی از ماتم هاست
ای تو،ای محبَت ، خوانمت چه؟
حس جاری از جان مادر به بچه؟
یا که جانی خالی از دردِ رنگین
حرفای عاشق کش و تلخین،این چنین
من تو را در خواب لحظه ها دیده ام
رویا هم بار ها زِ تو کشیده ام
نقَاش دانی که نبوده ام، پس چرا؟
ساختم صورتی محشر چون خُدا؟
در مُحبَت خفته است شهد و عسل
جا نمی گیرد انگبین در هر بغل
کامِ من تلخ تر زِ این هرگز نشد
که در هستی، یاوه گفتن شده مُد
بر پلک هایت بزن رنگی از سایه
بیا و
بر اشک من باش
دایه
گر رفته لیلی ، نیست با کی از این
بی مُحبَت است که دل میشد حزین
کوروش صغیر! خواهی محبَتی کبیر؟
مرد باش و بی محبَت هم نمیر
هستم جوان و نکردم جوانی
روزگاری آمد که شدم روانی
این همان حکمتیست خدایی رفیق
از ازل تا ابد با ما شد شفیق
چال کرده اند محبت ها در قبر
از یاد خویش هیچ نبر، صبر صبر!

گویی که این رسم و رسومی است. رسمی که از اسمان هفتم برای تکرار هر
ساله ی ان ایه در پس ایه نازل شده است.
سه ماه غوغا، شور، هیجان، تب و ... گاماس گاماس با پای آماس آمده و کشکول
بر دوش گام به رفتن، رفتن به سوی ناکجا اباد ها و ساختن هزاران خاطره بر
می دارد.
حالا که چند روزی است احوال هوا از ان همه تب و تاب های روز های اول
تابستان افتاده است. هیاهویی در کوچه و بازار بر پاست.
دانش آموزی دست در دست مادر دارد. اسباب و بنه ی ،مدرسه، این مکان رباینده
آسایش را تهیه می کند. و دیگری خود را در ایینه دیده است و فهمیده زلف هایش
در شان محصل نیست. و آی که چه سر عباس اقا آرایشگر شلوغ شده. گمان کنم
دیگر از تغییر شغل پشیمان شده.
و چه بوی خوش و دلنوازی دارد این کتاب نو، دفتر تازه. برای روح آدمی یک جفت بال
کاغذی می سازد در عرض چند ثانیه.
این همه برگ زرد و نارنجی که اواره زمین شده اند و با جاروی رفتگر شهرداری
مدام به گریه و شیون در می آیند و یا ان رگبار های سیل آسای یک دمی، که
فقط به قصد بلند کردن بوی نم بر زمینیان می بارد. همه و همه خاطره زنده
می کند. نقش اتفاقات سال های پیش را با خط چشم پُر رنگ تر می کند.
و چه سنت نکویی است که خداوند هر ساله با طبیعتش تکرارش می کند.

وقت مستی شد جهانا بر خیز
دیده جوشان شد که آمد پاییز
برگ زردی داد این خوش پیغام
می رسد این فصل رنگی از بام
زیر پایم ماند برگی لُپ سرخ
گفت خش خش، پوشاند در دمی رُخ
می ساخت دم به دم خاطر از یار
خاطرش هم بود آخر بد بار
و....
با هر نفس که با زور به درونم می کشم و چندی بعد که پا به فرار وا می کند.
من می بالم. می بالم که هنوز انسان های شریف در این دنیای کثیف هستند.
کسانی هستند که هم باید به انها بالید و هم، به هم نشینی با انها نازید.
دوستان شفیقی که با قلم من رفیق شده اند و مدام دست به تشویق من می
زنند. و اگر چندی طولانی از به روز رسانی این کلبه خبری نشود. جویای این
بی کاری می شوند.
خدارو شکر که در این آخر زمان، هنوز رسم وفا نمرده است.
کمتر می نویسم و بیشتر می خوانم.
و حالا با شعری روشن شده ام. تقدیم به دیدگان پر فروغ شما که همیشه و
همیشه رونق دل و جان و راه من بوده اید.

بیا و بنشین با من ای جان
تو هم با من از دردها بخوان
دمی آرام سازی این جگر
چشمه خاموش می شد مگر
باغبانم کرده ای با وفا
از کجا بارید این صفا؟
نوشت آن رب رحمان این چنین
بر تو حلال است این حزین
دریای بی ساحلم طوفانیست
دگر دنیا چرا بارانیست؟
ای که مردم دیدید و خوابیدید
سر در گریبان چرا کشیدید؟
بر زبان هایتان قفلی بود
که این هم بر من لطفی بود
چشم می سوزد و می ریزد غم
وضو کردم هر سحر با این نم
بس ناله ام را شنیدم خسته ام
از شِکوه دیگر لب بسته ام
مرده در من نور آرزو
دیگر نمی گویم که او کو،کو؟
کاشتم اما کسی بر نداشت
بر خاک دل عشقی نکاشت
پی نوشت: وزن شعر ،فاعلاتن فاعلاتن فع می باشد.
شبی که باران نیستی بر وبلاگ بیچاره ام رحمی و شفقتی نکرد. حالم سخت دگرگون شد. دگرگونیی به سوی زوال و نه در اوردن پر و بال. کاسه چه کنم چه کنم؟ در دستم بود.آه و ناله و شاید گاهی ناسزایی از نهادم مدام خودنمایی می کرد. که چرا و چگونه، اینگونه شد؟
در همین حوالی این کوچه ها بودم که ناگهان مادرم با خبری خوشتر وارد ذهن سیل زده ام شد.
ابتدا رسم مادری را به جا اورد.جویای چرایی این لب و لوچه اویزانم شد؟!ناگهان صدایش را بلند کرد. کمی ناخراشیده شد. گفت خدا بزرگ است. بلی بر منکرش لعنت،بنده خدا کوچک است!
خبر خوشش را زمزمه کرد. به مادر جان یاد اور شدم که گوشهایم سنگین است. او هم نه برداشت و نه گذاشت یکهو گفت فردا وقتی است که باید برویم خون بدهی. به به! این طفل بیچاره مادر که هولی عظیم از بوی الکل در جانش به پا می شود. فردا باید 450سی سی خون تقدیم سازمان انتقال خون بکند.عجب! از انجا که تن نحیف و ظریفم ، ظرفیت این همه غصه را نداشت. اندوه وبلاگ به مرحله فراموشی رسید.

فرداست. با کلی سلام و صلوات مشتاقانه اماده ی خون دهی می شوم. خانوم دکتری سوال های متعددی می کرد. از همه نوع. حتی خصوصی. و حتی سوالی که عرق شرم بر رُخ این بنده خجالتی روان شد.
حاجتی بر ان نیست که هم چشم شما را خسته کنم و هم این قلم بیچاره را به مشقت اندازم.
سرانجام بر روی تخت،تخت شدم تکنسین بر بالینم حاضر شد.سوزنی به کلفتی عجیبی بر دست راست ما زد.آخی در دلم بر خاست. خون می رفت و تن بیچاره ام بیشتر ناله می کرد. تا جایی که دم از این زبان برخاست و گفتم ایییییییییی.
حیف چشمان کار ناز کردن در پیش گرفته بود.و گرنه درست می فهمیدم که چند نفر به بالای تخت این بنده خدای تخت شده امدند!!
القصه....
کار خون گرفتم قطع شد و پاهایم را به اسمان ها هول دادند. و دست چپ بیچاره ام را برای سِرم سوراخ کردند.
مقدار قابل چشمگیری از سِرُم باقی نمانده بود. که من با گستاخی تمام ملک الموت را بدرقه کردم. چشم گشودم. مادر در بالای سرم ذکر می گفت. از اسمان ها هر کس را می شناخت صدا زده بود. از پرستاران تا چند دکتر گرفته به سراغم امدند. و می پرسیدند که خوبی؟؟
کسی که خونم را گرفت مرد شوخی بود. فرجی نام. خنده مدام بر لب داشت. پرسید زنده ای؟؟ همه یک بار پنچر می شوند تو دو بار...این انصافه که خون قرمزتو ازین دست گرفتیم جاش ازون دست آب زدیم؟؟؟
اه بر امد و لب به شِکوه
شکفته شد این چنین:
هر دم از این باغ غمی می رسد
بهر آبادیش نَمی می رسد
خرّم آنکس که دورست از غُصه
دل تقدیم نکرده درین قِصهماه رمضان، ماه صیام، ماه خدا هم یکی از این فرصت های رب العالمین به معشوقه هایش است. ماهی است که این یکتا پروردگار دوعالم بهترین پرستش گر خود، همان ابلیسی که همیشه و هر دم در فکر فهماندن حس دو راهی به ما می باشد را در بند می کند. تا که این بنده غوطه ور شده در گناه،شاید فقط اندکی از جسارت های دنیایی خود کم کند.
غرض تنی که خیس شده، به این سادگی ها با نسیمی از جانب معشوق خُشک نمی شود!
فرصتی است طلایی برای اینکه پای خود را از باتلاق ها بیرون بکشیم و پَر های نفسِ خود را تیمار کنیم تا به وقت رفتن به اوج ها سبک تر از یک پر کاه به پرواز در آییم.
و چه خدای شاهی داریم با اینکه فقط یک ماه،سی روز در طول یک سال به یادش می افتیم. جان در دست می گیریم که نازش را بخریم.باز دَرِ خانه اش به روی ما باز است.باز رسم مهمان نوازی را برای این مهمان خفته در غفلت تمام و کمال به جا می آورد.
و انیشتین چه خوب ترجیح داد که دوچرخه سواری کند و به یاد خدا باشد تا در کلیسا نشسته باشد و به فکر دوچرخه اش.
پرده هارا بزن کنار، دکان را باز کن که وقت عاشقی است.
چه خوش وقت می شویم ما نشستگان در خاک که توفیق عبادت نازل شود از افلاک. کاش که ما هم عظیم ؛چون رحمت خدا دادی درین ماه غنی؛شویم.
<<کاش که این کاش ها اقلیم داشت
آرزو های بشر تقویم داشت>>

گاهی برای ادم ممکن است نام شخصی بیگانه باشد. اما جمال و جلال همان فرد،در ذهنش خاطرات اعیان می کند.
حسین پناهی.
شاید کسی را دید که این نام برایش غریبه باشد. اما بدون شک دیدن رخسار این
اسطوره در چشم هر انسان عادی، چشمه ای جوشان از خاطرات را خلق می کند.
بازیگر،نویسنده،کار گردان، شاعر. در یک جمله می توان اورا معنی کرد، مردی
که پدر و مادرش هنر بوده اند. زاییده هنر بود این هنرمند. مردی که سراسر
ذرات تنش ، هنر را معنی می کرد. انسانی در کالبد انسانی عادی، اما دارای
روحی آسمانی.
شش سال پیش بود. 1383.به مدد خاک. همین خاک که یکی از صفات ارزنده اش
آوردن یاد و خاطره و فزونی بخشیدن به دل بستگی است. موجب شد بر حال پر
کشیدن حسین پناهی به جایی که به انجا تعلق داشت. قلم فرسایی های بسیاری
شود.
همان مردی که دیوانه خوانده می شد. همان مردی که سوپر مارکت محله ما اورا
مجنون می دانست. در تاریخ 14 مرداد 83 دست در دست ملک الموت گذاشت. به
تنهایی خود پایان داد. هم نشین با سازنده خود شد.
این مرد که گوی دیدگانش با چشمان ما تفاوت اساسی داشت و دنیا را به رنگ
خاص خود می دید. به اصرار پدر روحانی می شود. پس از کسب این مرتبه به
روستای زاد گاه خود بر می گردد. به ارشاد و راهنمایی هم روستایی های خود
می پردازد.
همه چی به حالی عادی طی می شود. تا ان زمان که زنی به سراغ وی می اید. و
در باره نجس یا پاک بودن فضله ی موش در روغنی که چندین ماه است هم و غم زن
شده است از حسین می پرسد.
این مرد یگانه است که رای به پاک بودن روغن، همان دست رنج چند ماهه ی زن می دهد.
با این کار خود است که اولین خشت تنها یی اش را پی ریزی می کند. توسط پدر
و خانواده طرد می شود. و از زاد بوم خود به سوی تهران جاری می شود.
<<لا تغییر السرنوشت>> سر نوشتی که به دست ان کاتب وصف نشدنی
نوشته شده غیر قابل تغییر است. سرنوشت حسین پناهی که بر تنهایی وی تکیه
داشت نه شوکت همسرش، نه دخترانش لیلا و آنا و نه پسرش سینا می توانستند
اورا از تنهایی در آورند.
سرانجام این ادم متفاوت، دنیای سراسر حیله و مکر را تنها و بدون خداحافظی
حتی از جگر گوشه هایش به انسان های که حتی یک پشیز هم نمی ارزیدند بخشید.
سه روز بعد(17مرداد)آنا پیکر بو کرده پدر را می یابد.
ایستادن قلب عاشق،حسین پناهی وارسته، در سن 49 سالگی بر تنهایی وی پایان می دهد و خاک رسم وفا را تا ابد به جا می اورد.
از آنجا که دوستان شفیق و رفیق و بدیع و در یک جمله انسان های تمام و کمال که مدیریت نابِ بلاگفا را بر عهده دارند ،حتی گامی اندازه انگشت کوچک پای خود بر نداشتند.شاید این عمل قابل ستایش انها نشانه مسولیت پذیری این دوستان نشسته بر عرش باشد که من نشسته به فرش از درک ان عاجز مانده ام.
بر آن شدم که از نوع به خلق وبلاگ سیل زده خود به پردازم.
از انجا که راهی بسیار صعب العبور در پیش دارم ، یک بسم الله گوش جهان کر کن در گلو انداختم و دوباره قلم را ،این دوست و همدم همیشگی خود را در دست گرفتم.
امید وارم چون قبل از نظرات گهر بار شما -خواننده دست رنج هایم- بهره مند و مسرور بگردم.
برای اغاز سه -3- پست اخری که در وبلاگ به مرحله نشر رسیده بود را می گذارم. به امید انکه خاطرات ان دوران در ذهن و خیال من و شما خواننده گرامی به پرواز در بیاید.
تو که امید داری چه غم داری؟
و من از آنجایی که شما را دارم هیچ غمی ندارم...
سلام و فروان سلام...
.png)
ضمن خوش امد گویی به شما خواننده با وفا و فرهیخته و در یک جمله، شفیق رفیق گرامی بنده به اطلاع شما می رسانم که نمی دانم چگونه و چه طور تمام پست های ارسال شده درین پنچ(5)سال که از نشر و طبع این وبلاگ می گذرد به صورت خود به خودی از بین رفته است.پیوند های وبلاگ محو شده اند. و از ان بدتر تمام نظرات شما عزیزان یک جا گویی با لاک سفید پاک شده اند. گویی سیل پاکستان درین جا نزول پیدا کرده و همه چیز را با خاک یکسان کرده.
امید وارم این مساله پیش امده به زودی حل شود.چرا که ضربه و شوک روحی بدی به این بنده وارد نمود.

